بانوی شهریور | ||
|
از نفس افتاده و از راه مانده اسب من از کوهستان اگر به زیر آمد مادر! آبش ده و زین و لگام از او بردار و برای سواری نو تیمارش کن اشکباری بسیار اگر چشمانت را بی فروغ کرده است و جراحات بی شمار اگر خطوط رخسارت را بی فروغ کرده است مادر به جستجوی گور من میا! وطن آزاد شده تصویر زنده ای است از فرزند زنده ات یوری کاستلان [ پنج شنبه 85/1/31 ] [ 11:7 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
لحظه دیدار نزدیک است باز من دیوانه ام، مستم باز می لرزد دلم ، دستم باز گویی در هوای دیگری هستم های نخراشی به غفلت گونه ام را تیغ ! های نپریشی صفای زلفکم را باد ! آبرویم را نریزی دل ! لحظه دیدار نزدیک است [ سه شنبه 85/1/22 ] [ 12:49 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
خب اینم یه جورشه دیگه ! نکته ی اخلاقی اینکه : هر گردی گردو نیست ( شرمنده ...واضح تر از این نمی شه ) [ شنبه 85/1/5 ] [ 11:21 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
هرگز نبُوَد عید در آن روز که زهرا(سلام الله علیها) از بهر عزیزش بکند ناله ی جانسوز
سال خوب و خوشیُ براتون آرزو می کنم شاد باشید
[ یکشنبه 84/12/28 ] [ 12:44 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
خدای عالم آفرینشو از یه دونه سیب شروع کرد بعد درختو آفرید و آخر سر آدمو همیشه میوه اول میاد، همیشه میگیم سیب بابا آدم خدا پیش از این که دلو بیافرینه، احساستو آفرید بایست اینجوری شروع کنم : اول دل حوّارُ، بعد از اون عهد و وفارُ. خدا چند تا کس آفرید، بعد طوفانُ، دست آخر آبُ اما پیش از همه آبِ حیاتُ آفرید که نوح می بایست از اون بچشه آخه الواح مقدس، پیش از اون که نوشته شن اینجوری گفتن . اما، خدا خوشگلکی رو که من دوست دارم پیش از اون آفرید که حتی خودشو بیافرینه! [ پنج شنبه 84/12/25 ] [ 10:54 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
پنجه ی مریم رسته در شکاف صخره ای این همه رنگ از کجا آورده ای تا بشکفی ساقه ای چنین از کجا آورده ای تا بر آن تاب خوری؟ قطره قطره خون از سر تپه ها گرد آوردم از گلبرگ ها سرخ دستمال بافته ام و اکنون آفتاب خرمن می کنم.
ریتسوس [ دوشنبه 84/12/8 ] [ 11:15 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
بگو با قلبت ، بخوان با روحت به هستی بنگر و با یاد او آرام بگیر با بازوانی باز ، به عمق حقیقت برس با اراده حرف بزن ، از جایگاه عقل که آری زندگی زیباست ، با سیمایی آرام به صلح بیندیش ، در جستجوی لحظات آرامش باش با فکری رها ، کمال شادی را طلب کن به آن سوی حقایق بنگر ...
[ شنبه 84/11/29 ] [ 11:59 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
داستان در باره ی کوهنوردی است که می خواست بلند ترین قله را فتح کند .بالاخره پس از سالها آماده سازی خود ماجراجویی را آغاز کرد .اما از آنجایی که آوازه ی فتح قله را فقط برای خود می خواست تصمیم گرفت به تنهایی از قله بالا برود . او شروع به بالا رفتن از قله کرد، دیر هنگام بود...اما او به جای چادر زدن همچنان به بالا رفتن ادامه داد تا اینکه هوا تاریک شد. سیاهی شب بر کوهها سایه افکنده بود همه جا تاریک بود، ماه و ستاره پشت ابر گم شده بودند و کوهنورد قادر به دیدن چیزی نبود .در حال بالا رفتن بود، فقط چند قدمی با قله فاصله داشت که پایش لغزید و با شتاب تندی به پایین پرتاب شد. در حال سقوط فقط نقطه های سیاهی را می دید جاذبه ی زمین او را در خود فرو می برد و همچنان در حال سقوط بود... در آن لحظات که وحشت تمام وجود او را فرا گرفته بود، تمام وقایع خوب و بد زندگی اش به ذهن او هجوم می آوردند؛ ناگهان... درست در لحظه ای که مرگ را نزدیک خود حس می کرد، متوجه شد طنابی که به دور کمرش بسته شده او را به شدت می کشد. میان آسمان و زمین آویزان بود ... "فقط طناب او را نگه داشته بود " و در آن سکوت هیچ راه دیگری نداشت جز اینکه فریاد بزند :خدایا کمکم کن ... ناگهان صدایی از دل آسمان پاسخ داد : آیا یقین داری که من می توانم تو را نجات دهم ؟_ بله ، باور دارم که می توانی._ پس طناب به کمرت بسته شده ات راقطع کن.لحظه ای سکوت سپری شد و کوهنورد تصمیم گرفت که با تمام قوا یش طناب را بچسبد ...فردای آن روز گروه نجات گزارش دادند که جسد یخ زده ی کوهنوردی پیدا شده، در حالی که از طناب آویزان بوده و دستهایش محکم به طناب چسبیده بودند « فقط چند قدم بالاتر از سطح زمین»و شما چطور؟ چقدر طنابتان را محکم چسبیده اید؟ آیا می توانید رهایش کنید؟ در باره ی تدبیر خدا هیچ گاه شک نکنید . هیچ گاه نگویید او مرا فراموش یا رها کرده.هرگز فکر نکنید او نگهبان شما نیست ...به باد داشته باشید که او همیشه با دست راست خود شما را در آغوش دارد.هر کس مرا بجوید خواهد یافت و هر که مرا بیابد مرا خواهد شناخت و هر که مرا بشناسد دوستم خواهد داشت و هر که مرا دوست بـدارد عاشقم خواهد شد و هر که را عاشقش شوم خواهم کشت و هر که را بکشم خونبهایش بر گردنم است و هر که خونبهایش بر گردنم باشد ، من خود خونبهایش هستم .
[ چهارشنبه 84/11/26 ] [ 12:26 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
الهی بهر قربانی به درگاهت سر آوردم نه تنها سر که از سر بهتر آوردم پی ابقاء قد قامت به ظهر روز عاشورا برای گفتن الله اکبر ، اکبر آوردم علی را در غدیر خم نبی بگرفت روی دست ولی من روی دست خود علی اصغر آوردم علی انگشتر خود را به سائل داد، اما من برای ساربان انگشت، با انگشتر آوردم برای آنکه همدردی کنم با مادرم زهرا برای خوردن سیلی، سه ساله دختر آوردم به پاس حرمت بوسیدن لبهای پیغمبر لبانی تشنه یا رب بهر چوب خیزر آوردم [ پنج شنبه 84/11/20 ] [ 7:0 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
[ دوشنبه 84/11/17 ] [ 2:19 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
|
20tools |