بانوی شهریور | ||
|
یک ماه پیش، گونای من با باز کردن چشماش خورشید و ماه رو به من هدیه داد... فانوس روزهای تیره و تارم، روشنی بخش راهم، التیام بخش دردهای پنهانم؛ تویی گونای. دستای گرمت رو از من دریغ نکن ... با من باش ... برای همیشه. *** این بهونه ای شد تا بتونم از همه ی عزیزانی که قدم رنجه کردند و با اومدنشون بهم دلگرمی دادند تشکر کنم. خواهر عزیزم (آبجی). کلبه دنج. سیب خوشبو. من و خدا . روح الله . احسان. سید هادی. لیموناز.
[ چهارشنبه 84/11/12 ] [ 5:55 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
سلام من به محرم،به ماه دلبر زینب به اشک سینه زنانش، به نزد مادر زینب سلام من به محرم، به آنکه صاحب آنست به کاروان بهاری که در مسیر خزان است سلام من به محرم، به پرچم غم زهرا به گیسوان سفید و به قامت خم زهرا سلام من به محرم، به ماه تشنگی دل به آن سه ساله ی محمل نشسته ی غمها سلام من به محرم، به گاهواره ی اصغر به جسم غرقه به خون و گلوی پاره ی اصغر سلام من به محرم، به ناز اشک اباالفضل به آن دو دست قشنگ و به زخم مشک ابالفضل سلام من به محرم که برتر از رمضان است همه شبش شب قدر و فضیلتش به از آن است [ چهارشنبه 84/11/12 ] [ 4:43 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
از همان روزی که دست حضرت « قابیل » گشت آلوده به خون حضرت « هابیل » از همان روزی که فرزندان « آدم » صدر پیغام آوران حضرت باری تعالی زهر تلخ دشمنی در خونشان جوشید آدمیت مرده بود گرچه آدم زنده بود از همان روزی که « یوسف » را برادرها به چاه انداختند از همان روزی که با شلاق و خون دیوار چین را ساختند آدمیت مرده بود بعد، دنیا هی پر از آدم شد و این آسیاب شت و گشتقرن ها از مرگ آدم هم گذشت ای دریغ ! آدمیت برنگشتقرن ما روزگار مرگ انسانیت است سینه ی دنیا زخوبی ها تهی است صحبت از آزادگی، پاکی، مروت؛ ابلهی است صحبت از موسی و عیس و محمد، نا بجاست قرن موسی چمبه هاست من که از پژمردن یک شاخه گل از نگاه ساکت یک کودک بیمار از فغان یک قناری در قفس از غم یک مرد در زنجیر حتی قاتلی بر دار اشک در چشمان و بغضم در گلوست وندرین ایام، زهرم در پیاله زهرمارم در سبوست مرگ او را از کجا باور کنم ؟ صحبت از پژمردن یک برگ نیست وای ! جنگل را بیابان می کنند دست خون آلود را در پیش چشم خلق پنهان می کنند هیچ حیوانی به حیوانی نمی دارد روا آنچه این نامردمان با جان انسان می کنند صحبت از پژمردن یک برگ نیست فرض کن مرگ قناری در قفس هم مرگ نیست فرض کن یک شاخه گل هم در جهان هرگز نرست فرض کن جنگل بیابان بود از روز نخست در کویری سوت و کور در میان مردمی با این مصیبت ها صبور صحبت از مرگ محبت ، مرگ عشق گفتگو از مرگ انسانیت است
[ یکشنبه 84/11/9 ] [ 10:0 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
اولین عکس : نقاشی آرزو کوچولو ...
[ شنبه 84/11/8 ] [ 3:29 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
وقتی نرگس مرد ، اوریاد ها _ الهه های جنگل _ به کنار دریاچه آمدند.در حالی که دریاچه آب شیرین به موزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود.
اوریادها پرسیدند: چرا می گریی؟
دریاچه گفت: برای نرگس می گریم!
اوریادها گفتند: آه شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی ...! هرچه بود با آن که همه ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ، تنها تو فرصت داشتی زیباییش را تماشا کنی .
دریاچه پرسید: مگر نرگس زیبا بود؟
اوریادها شگفت زده پاسخ دادند: چه کسی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟
هر چه بود هر روز کنار تو می نشت.
دریاچه لختی ساکت ماند، سرانجام گفت : من برای نرگس می گریم ، اما هرگز زیبایی او را نیافته بودم.
برای نرگس می گریم ، چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد، می توانستم در اعماق دیدگانش ؛ بازتاب زیبایی خود را ببینم.
[ چهارشنبه 84/11/5 ] [ 7:0 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
پروردگارا مرا هدایت کردی اما غافل شدم و به لهو مشغول گشتم ،
پند دادی ولی قساوت مرا در گرفت و در من اثر نکرد،
تو نیکویی کردی و من نافرمانی نمودم،
پس از آن که مرا متنبه و عارف به حال خود ساختی فهمیدم چه کردم؛
استغفار نمودم از من درگذشتی ... باز توبه شکستم و عود کردم
باز تو سر مرا پوشیدی و فاش نکردی و به عقوبت و فضیحت نگرفتی
خدایا تو را شکر می کنم
تو گریزگاه و ملجأ و پناهگاه بندگان خطاکار هستی
( باز گناه کاری که به تو پناه برد جز عفو رحمت چه خواهی فرمود؟ )
خداوندا مرا ببخش و از رحمت خود نصیب وافر ده
و توفیق دائم عطا کن
که آن را نردبانی سازم و بر آن بالا روم
و به سوی رضوان تو و ثواب و رضای تو برسم و ایمن گردم از عذاب و عقاب تو .
یا ارحم الراحمین
[ سه شنبه 84/11/4 ] [ 12:52 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
نشان مرد خدا سخاوتی چون دریا، شفقتی چون آفتاب، و تواضعی چون زمین است . [ یکشنبه 84/11/2 ] [ 10:54 صبح ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
همان یک لحظه اول
که اول ظلم را می دیدم از مخلوق بی وجدان ،
جهان را با همه زیبایی و زشتی ،
بروی یکدگر ویرانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که در همسایه ی صد ها گرسنه ،
چند بزمی گرم عیش و نوش می دیدم
نخستین نعره ی مستانه را
خاموش آندم بر لب پیمانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
که می دیدم یکی عریان و لرزان ،
دیگری پوشیده از صد جامه ی رنگین
زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
نه طاعت می پذیرفتم ،
نه گوش از بهر استغفار این بیداد گرها تیز کرده ،
پاره پاره در کف زاهد نمایان
سبحه ی صد دانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو ،
آواره و دیوانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
اگر من جای او بودم،
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان،
سراپای وجود بی وفا معشوق را ،
پروانه می کردم
عجب صبری خدا دارد!
چرا من جای او باشم ؟
همین بهتر که او خود، جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من به جای او چو بودم،
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه می کردم ؟
عجب صبری خدا دارد!!
عجب صبری خدا دارد !! [ دوشنبه 84/10/19 ] [ 5:43 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
بزرگی و شأن انسان در بزرگی و شأن افکارش در والایی ارزش هایش در ارزش تجسم یافته اش در بینشی که بدان دست یافته است در بزرگی و شأن حقیقتی که بر لبان جاری می سازد در یاری و مساعدتی که بذل می کند در مقصدی که می جوید و در چگونه زیستن او نهفته است [ دوشنبه 84/10/12 ] [ 5:29 عصر ] [ مرضیه ]
[ صندوق نظورات() ]
|
20tools |